آخرین بوسه ای که شهید همت بر گونه محمد مهدی زد
شهید همت عادت داشت وقتی به خانه می آمد مانند پروانه دور زن و بچه اش می گشت اما آن دفعه با همیشه فرق داشت.
عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بیعاطفهای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تکان نمی خورد. برگشتم توی صورتش. از اشک خیس شده بود. بندهای پوتینش را یک هوا گشادتر از پاش بود، با حوصله بست. مهدی را روی دستش نشاند و همینطور که از پله ها پایین می رفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپلتر میشی. فکر نمی کنی مادرت چهطور میخواد بزرگت کنه؟» و سفت بوسیدش.چند دقیقه ای می شد که رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیفتاده بود. دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخکوبم کرد. نمی خواستم باور کنم. بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اونقدر نماز می خونم و دعا می کنم که دوباره برگردی.»







